سوارِ اسبِ سفید

یک دختر ِ شاد که دست هایش را باز کرده بود، روی اسب نشسته بود، با موهای کوتاهِ سیاه و چتری دار و آن طرف هم رنگینِ کمانی که به زیرِ پای اسب ختم می شد. این ها تصویر ِ من از صدای سوپرانو، نزدیک شدن عید و ضبطِ مشکی کوچک خانه مان بود. همان شعری که اولش این طور شروع می شد : بازَم گُل نرگس، اومد به خونه، به کوچه اومده، نعنا و پونه. دقیقا پرت شده ام به بیست سال و خورده ای پیش. به رنگ های شاداب و با طرواتِ آن وقت ها. حتی گلدانِ سبزِ کنجِ خانه را یادم می آید و آن پیراهنِ سفید با تور های چین دارِ پایینش که مامان به خیاط داده بود تا برایم بدوزد. رویش گل های ریزِ آبی داشت که با نظم به جای دکمه چیده شده بود. یک بار هم جوراب شلواری ام پاره شد، سرِ زانویش. ترسیدم به مامان بگویم. مالِ عید بود و باید بیشتر مراقبش می بودم. بوی نخودی هایی که آشپزخانه را پُر می کرد و من با لباسِ تازه ی عید در خانه می چرخیدم و بیا رنگینکمون دارم، دیگه نوروز تو راهه، پرستو برگشته، لونه میسازه. من سوارِ اسبِ سفیدی بودم که باد و بارون خورجینِ راهش بود. مامان روی نخودی ها را با زغفران، گلِ ظریفی می کاشت و من دلم می خواست نخودی ها را کِش بروم و یک جایی قایمشان کنم برای روزِ مبادا. فروغ اما مودب بود. هیچ وقت جوراب شلواری اش پاره نمی شد، لباس هایش را هم از من تمیز تر نگه می داشت. اسبِ سفید و رنگین کمان همیشه من را یادِ این صدا می اندازد، همین صدایِ معجزه گرِ ثمین باغچه بان. حتی وقتی معلمِ علومِ مدرسه هم علتِ علمی رنگین کمان را توضیح می داد من باز صدای سوپرانویی در گوشم چرخ می خورد که خورشید خانم پنجهش،گرم و طلایی، تو باغ درختارُو، چراغون کرده. مامان را صدا کرده ام که بیاید اتاقم. این ویدیوِ خیلی خوبِ علی عظیمی را گذاشته ام برایش و حواسم به نگاهش است که دارد با دقت از پشتِ عینکِ طبی اش می بیند. دلم می خواهد بدانم چه خاطره هایی در ذهنش بال می زنند. من که بوی نخودی ها بیهوشم کرده است و دلم برای خواب های بی ترس و بی کابوس و عمیقِ کودکی تنگ شده است. درست است که نوروز توی راه نیست و به عید هنوز خیلی مانده است، اما نوروز کودکی است، نوروز آن لحظه های بی غل و غشِ خوشِ زندگی ست، شبیهِ چراغانیِ، چراغ های سبز و قرمز و سفیدِ عروسی که از چند شب قبل دمِ حیاط ِ عروس نصب می کنند. از این جدیدی ها نه، از همین قدیمی های گردِ پلاستیکی که باید نردبانِ چوبی می گذاشتی و می رفتی بالا و نصبش می کردی. نوروز همین هاست. دستِ علی عظیمی هم درد نکند.
زمان ِ بیکرانه را تو با شمار گام عمر ِ ما مسنج