زندگــی

تاریخ : بهار نود و یک . بیرجند

جـست و جـو

تاریخ عکس: فروردین نود و دو

انسـانیِت

این روزهای آخر دانشگاه و عوض شدن تاریخ امتحان های پایان ترم، عجله ای درس دادن استادها، عجله ای امتحان گرفتن ها و... این ها همه خود یک جور استرس کوچک هستند که ذره ذره روی هم جمع میشوند. از استرس هایش که بگذریم، از رفتارهای آدمی نمی شود به راحتی گذشت. رفتارهای عجیب و غریبی از کسی که هر وقت می دیدی اش قربان صدقه ی شکلت می شد و جزوه هایت را همیشه می خواست برای تمیز بودنش و بعد دقیقا یک جا، توی چند ثانیه ی کوچک رفتاری از او ظاهر می شود و حرفی از دهانش پرتاب می کند که تمام رفتارهای قبلش اش را انکار میکند، انگار در چند ثانیه شبیه یک اژدها از دهانش آتش قرمز بیرون میرود. استاد متعجب می شود، حالا چه برسد به من...

بعد استاد این رفتار را تبدیل می کند به درسش و آن را در قالب کلمات اجتماعی و هنجارها بیانش می کند و می گوید این یک هنجار مثلا منفی است و توی جامعه که بماند توی کلاس کوچک بیست و خورده ای نفره هم رعایت نمی شود و انگار حتی کمی خوشحال است که مثال عینی اش اتفاق افتاده و برای همیشه در ذهن تک تک بچه ها می ماند.

اما حرف های استاد آرامم نمی کند ...

روی کاغذم را خط خطی می کنم، سیاهش میکنم، و به انسانیت فکر میکنم، انسانیتی که خیلی وقت است گم شده است، خیلی وقت است که کمتر کسی سراغش می گردد، به منافع آدمی فکر میکنم، به حرص آدمی، به دروغ هایش، به دو رویی آدمی و ظاهر سازی هایش و باز به انسانیت گم شده فکر میکنم... به اینکه این درس ها کمکی به بهبود اوضاع می کند یا نمی کند، به اینکه هرچه بیشتر بدانی، درد بیشتری همراهت خواهد بود...

انسانیت، انسانیت، شاید شعاری باشد کلمه اش، اما گم شده است، این کلمه ی شعاریِ تکراری گم شده است؛ لابه لای همین ترافیک، لابه لای همین دود های غلیظِ سیاه، لابه لای همین آپارتمان های بلندِ چند طبقه، لابه لای همین خودمان، همین خودِ واقعی مان...

 

دلش می خواهد اسب باشد

آدمیزاد است دیگر
دلش می خواهد اسب باشد
بی دلهره ی چریدن
 دریغ اگر انتخابی هم باشد 
حقی نیست

بنـدر تـرکـمن _ فروردین نود و دو

مـورچه

نور چراغ هر ماشین، یک تکه از شب را روشن کرده. ترافیک سنگینی است. اگر از بالا نگاه کنی به این پایین انگار صدها هزار مورچه صف کشیده اند و هر کدام با نظم راه خودشان را می روند. بابا یکمی جلو می رود و بعد می زند روی ترمز. سرم را به شیشه می چسبانم. سردی شیشه دلنشین است. ماشین کناری یه راننده ی تنهاست. دستانش پیر و سیاه است. لباسش مشکی است و اصلا انگار هیچ وقت نخندیده است و اخم انگار از همان اول جزو پایدار صورتش بوده است.

کمی جلوتر می رویم. دوباره بابا می زند روی ترمز.روی شیشه ی ماشین بغلی لکه های باران چند روز پیش خشک شده است. صورت زنی میانسال پشت لکه ها پنهان و پیدا شده. در دستانش یک شاخه گل است. دستانش لاک بی رنگی دارد. شیشه را پایین می کشم. خسته از دانشگاهم. به مامان نگاه می کنم. بعد به بابا. از این پشت که می بینم شان زیباتر هستند. یک تیکه از شال مامان و موهایش و یک تیکه از ژاکت بابا، همین ها قشنگ ترین تکه های هستی هستند.

بابا میزند روی ترمز. چشمانم را می بندم. به خدا فکر میکنم. دارد از بالا مورچه هایش را نگاه می کند. مورچه های غمگینش را، مورچه های خسته اش را، مورچه های سیاهش را ... حتما خدا می داند آخر این صف به کجا می رسد. حتما خدا می داند کدام راه بهترین راه است و حتما خدا بهترین راه را به مورچه اش نشان خواهد داد، حتما همین طور است، حتما، حتما ...

مگرنه خدا؟ ...

همی‌زدی به دهانم ز حرص مشتی گل / شکاف‌ها همی‌بستی سراسر دیوار

عنوان : مولوی

بیرجند _ اردیبهشت نود و یک