دلـتـنگی


شب ها از تختم به پنجره ی اتاق خیره میشوم، به نور کم سویی که از پنجره به شیشه می خورد و چراغی که تاریکی خیابان را روشن کرده و سکوت محض شب. به دلتنگی فکر می کنم و تپش های قلبم را می شمارم، منتظرمی شوم تا آرام بگیرد و نمیدانم کی میشود که خوابم می برد. خواب جاده ها را می بینم. صبح که چشمانم باز می شود من هستم و دلتنگی؛ باهم درس می خوانیم، جزوه های دانشگاه را پاک نویسی می کنیم، آن وسط ها اگر وقتی پیدا شد از گلی ترقی می خوانیم، ظهر که شد با هم لباس می پوشیم و به سمت دانشگاه می رویم، توی مسیر دانشگاه یا زبان گوش می دهیم یا شجریان، توی کلاس که میروم دلتنگی خودش را جمع می کند توی دلم، گاهی وقتی استاد از جامعه ی غرب میگوید و از فلان کشورِ خاص، و آن وقت دلتنگی به دلم لگد میزند. باید آرام بگیرد، اما گاهی خیلی بی قرار میشود. کلاس که تمام می شود با هم برمیگردیم خانه. گاهی سردش میشود و می لرزد. باید دست دلتنگی ام دستکش بگذارم و دور دهانش را شالگردن بپیچانم تا مبادا سرما بخورد و مریض بشود، که اگر مریض شود حسابی بی قراری می کند...

دلتنگی و من باهم روزها و شب ها رو می گذرانیم و به مسافت ها و جاده ها فکر میکنیم. هر وقت صدای هواپیما می شنویم به آسمان نگاه می کنیم و دنبالش می گردیم تا پیدایش کنیم، هرکه زودتر هواپیما را پیدا کند او برنده است و جایزه اش یک آبنبات چوبی با طعم توت فرنگی است. بعد به مسافرانش فکر میکنیم که آن لحظه ها را چگونه می گذرانند.

دلتنگی ام کودکی ناقلاست که گاهی آرام است و بی صدا در آغوشم خوابش می برد، گاهی لجباز می شود و هی با پاهایش به زمین می کوبد و بغض می کند و گریه اش میگیرد و تند تند می کوبد به قلبم. دلتنگی به تو فکر میکند که الان در کدام قطار نشسته ای و چند ایستگاه دیگه مانده تا به خانه ات برسی؟ امشب غذا چه می خوری؟ الان موهایت بلند است یا کوتاه؟ و حالا دقیقا همین لحظه، چه لباسی تن ات است؟ چه رنگی ست؟ چه طرحی روی آن دارد؟ و حالا همین امشب آیا خنده روی لب هایت است یا نه معمولی هستی؟ نکند خسته هستی؟ نکند حوصله نداشته باشی ...

 دلتنگی می نشیند روزها را می شمارد. خنده ندارد که. مگر شمردن روزها چه عیبی دارد؟ تازه یک دفتر هم دارد که با مدادرنگی، روزهای رفتن ات را می نویسد : یک، دو، چهار، بیست و شش، چهل و هفت، شصت و شش، هفتاد و نه، نود و سه، و حالا امشب که صد و نه روز است.

دلتنگی گاهی مثل امشب سردش است، رفته یک ژاکت قهوه ای پوشیده و دستان سردش روی کیبورد حرکت می کند و برای تو می نویسد که نمی داند الان  کجای جاده  هستی، نمیداند الان برف بند آمده یا نه هنوز می بارد، نمیداند چقدر دیگه مانده به خانه برسی. دلتنگی گاهی مثل امشب بی قرار شده است و دارد تپش های قلبش را با نوشتن آرام میکند....

آذر ماه نود و یک

Silent House

تاریخ عکس : پاییز 1390

Neighbor

تاریخ عکس : تابستان 1390

کاش این درخت را به اتاق خود می بردم!

آبان نود و یک