درخت کوچک من

درخت کوچک من
به باد عاشق بود
به باد بي سامان
کجاست خانهء باد؟
کجاست خانهء باد؟
فروغ
* آذر نود و دو

درخت کوچک من
به باد عاشق بود
به باد بي سامان
کجاست خانهء باد؟
کجاست خانهء باد؟
فروغ
* آذر نود و دو
بالا سر ماهیتابه ایستاده بودم، به کتلت های داخلش و رنگ روشنی که قرار بود قهوه ای شود نگاه می کردم. اما در حقیقت تو در برابرم بودی. صدای تو می پیچید در گوش هایم و با رادیو که شعری قدیمی می خواند و فضای آشپزخانه را با صدایش گرم می کرد، همراه شده بود. تو می گفتی و من ساکت خیره به کلماتت نگاه می کردم. حالا دارم جواب می دهم. جواب حرف هایت را زیر سوال هایت منظم می نویسم تا وقتی صحیح کردی سختت نباشد. تا چشمانت یک وقت درد نگیرد. نمره اش مهم نیست. حالا که معلم شده ای و برگه ام را می خوانی، ایراد نگیر. اصلا شاید بلد نباشی معلم شوی، اما لطفا سکوتم را غلط نگیر.
حالا
بعد این روزها هنوز مرورت می کنم. روزی که از زندگی می گفتی و قلموی نقاشی را در
دستت گرفته بودی و تند و تند رنگ سیاه می پاشاندی به بوم روبه رویت و من آرام
کنارت نگاهت می کردم، اما نه در چشم هایت؛ خیره به کلماتت بودم. تو قلمو را محکم
می کشیدی، تلخ می کشیدی و سیاه می کردی. من به جعبه ی مداد رنگی ام نگاه می کردم،
به اینکه تازه نوک هایشان را تراشیده بودم. خاکستری برداشتی و از لایه های غم
گفتی، من خواستم قرمز و سبزم را بگیرم و برایت درختی بکشم با ماهی های قرمز اما تو
تمام سفیدی کاغذ را پُر کردی و قلمو را در آب شستی و باز سیاه پَرکلاغی زدی بر
آسمانِ بوم. من خواستم آبی را بردارم، خواستم دستانت را بگیرم و بگویم بگذار من هم
آبی را نشانت دهم. اما ترسیدم. تو ادامه دادی.
من ساکت نگاهت
کردم، اما نه در چشم هایت؛ به دستانت که دنده ها را عوض می کرد. سه را دو می کرد،
دو را یک می کرد. اما من هنوز نتواستم بگویم همه سیاهی های زندگی قبول، اما یک
پاورقی زیرش اضافه کن و بگذار مداد رنگی هایم را نشانت دهم. تو پاهایت را نزدیک
ترمز کردی و من به فشار کمربند بر روی تپش های قلبم فکر می کردم و چشمانی که قرمز
می شد. تو بوم ات را نگاهی کردی و من ترسیدم قرمزی چشمانم را نشانت دهم. اما تو
فهمیدی. تو خوب فهمیدی. در را بستم و دلم می خواست تمام شهر را پیاده بروم. تو
رفتی و بومت را کنار خیابان جا گذاشتی. هنوز به بومت نگاه می کنم. همیشه با من
است. برایت رویش یک دشت کشیده ام با قاصدک های سپید. کتلت ها قهوه ای شدند. وقتش
بود از ماهیتابه بیرون بیایند. رادیو شعرش تمام شده بود و از وضع آب و هوای ابری آسمانِ این روزها
می گفت. من هم داستانم به خط آخرش رسیده بود.
شیوا نوشت
چراغ قرمزهای طولانی گاهی دوست داشتنی می شوند، آن موقع که بخواهی پشتِ کم شدن ثانیه ها، پشتِ از صد به نود و نه و از هفتاد به شصت و نه رسیدن ها، تکه هایی از وجودت را جا بگذاری، هر چند که سخت باشد از خودت جدایشان کنی، آرام دست شان را بگیری و بگویی حالا باید بروی، با این که بدانی سخت ترین حالت ها بعد آن جدا شدن تکه های عاطفه ی شکل گرفته به سراغت می آید، با اینکه همه چیز را بدانی، اما باید جدا کنی، وقتی ده به نه می رسد و دستت را می گذاری روی شانه ی احساست، وقتی هشت به هفت می رسد و می گویی این قسمتی از زندگی است، وقتی هفت به شش می رسد و می گویی زندگی سخت است، وقتی دو به یک می رسد و روی صورتِ احساس و عاطفه ات را می بوسی و آن جا که چراغ سبز شد از پشت شیشه برای تکه های رها شده از وجودت دستی تکان دهی و در آخر خودت بمانی و آن تکه های خالی ...
شیوا نوشت