پایان قصه ام هیچ وقت به سر نرسید

هر وقت کوکو سیب زمینی داشتیم، مامان وسط خمیرش را با انگشت اش یک دایره می کشید. من کوکو سیب زمینی را شبیه یک انگشتر می دیدم، از توی ظرفم بلندش می کردم و به مامان یک نگاهی می کردم، اگر حواسش به من نبود سریع داخل انگشت وسطی ام می کردم ش. اما بدی اش این بود که چون انگشت های دیگر مزاحم می شد، کتلت به هم می ریخت و از هم می پاشید و بعد مامان نگاه چپی می کرد و دعوای سرِ غذا شروع می شد. علاقه ای به خوردنش نداشتم، به این فکر می کردم که گوشواره ای هم می شود، یا مثلا شکل یک حیوان مثل زرافه ی زرد پلاستیکی ام. یک بار به مامان گفتم با خمیرش اسمم را درست کند، یا مثلا شکل یک خرس قهوه ای چاق برایم کتلت درست کند. تمام کودکی ام این کوکو سیب زمینی ها را خمیرِ بازی می دیدم، مثل انگشتری زیبا، که زیبایی اش محدود به چند ثانیه می شد و سریع از هم می پاشید.

امروز که چیده شده بود توی ظرف، چشمم رفت طرف سوراخی وسط اش. صبح مثل همیشه از مامان پرسیده بودم ساعت چند می رود مدرسه تا ببینم ناهار تنها هستم یا نه؛ از آن روزهای تنهایی بود، روزهای خیره شدن، فکر کردن، رویا بافتن و بعد غذا خوردن. دایره ی وسط ش را اول سرِ گردِ یک آدمِ تنها دیدم، آدمک خیلی غصه داشت، شاید هم بغض داشت، اما قوی بود، محکم بود و به روی خودش نمی آورد که غم دارد. با سر قاشق ام دایره ای  اش را خراب کردم. شد یک خط صاف، ابرویش بود که یکمی به طرف پایین کشیده شده بود. یک حالتِ گرفته ای داشت. انگار خیره شده بود به یک جای دور. ابرویش را نصف تر کردم، شد چشم هایش. مردمک چشم هایش سبز بود؛ یک گیاهِ سبز لای کوکو. چشم هایش حرف داشت، حرف هایش قصّه بود و قصّه شروع داشت و پایان. شروع اش قشنگ بود، شاد بود، وسط اش سخت بود، انگار جاده ی پر پیچ وخمی وسطِ قصّه بود با یک مهِ غلیظ. آخرش اما، آخرش... آخرش را نمی دانم چه شد ... پایان قصه ام هیچ وقت به سر نرسید.

 

مهربانی مامان لیمویی رنگ است

یک بار از این لیموهای ترش و شیرین خونه ی خاله حمیده خوردم با چایی اش. فردا صبح اش به مامان گفتم من از این لیموها می خواهم، طعم ش فوق العاده ست جوری که یک لحظه احساس می کنی ترش است و در عین ترشی یک شیرنی بین اش می آید. مامان هم تعجب کرده بود که چه شده من از یک چیزی خوشم آمده ست. اواخر تابستان بود. یک روز گرم شهریور بود که آمدم خانه، دیدم مامان پشت ظرف شویی ایستاده و کنارش یک سبد آبگیر بزرگ صورتی ست که دارد لیموهای کوچک را آب می کشد. به طرف آبکش صورتی رفتم و گفتم چه همه لیمو! مامان خندید. فردایش دیدم پشت میزناهارخوری نشسته است و با چاقوی دسته زرد مورد علاقه اش که هیچ چاقویی نمی تواند جای آن را بگیرد، دارد وسط لیموها را نصف می کند. تازه فهمیدم دارد از همان لیموهایی که خیلی دوس می داشتم درست میکند. خیلی خوشحال شدم. مامان گفت باید صبر کنی. باید در شکر بماند. یک ظرف مربا خوری بزرگ گرفت و با دقت لیموها را روی هم می چید. شهریور تمام شد و پاییز هم رفت و بهمن آمد. انگار زمانش رسیده بود. لیموها حسابی داخل شکر حل شده بودند و به خواب زمستانی رفته بودند. حالا عصرها چایی که روی میز می آید کنارش این لیمو ها جایگزین کشمش شده اند، البته برای من. شیشه ی لیموها را که می بینم مهربانی مامان جلوی چشم هایم می آید. کاش می شد مهربانی مامان را بوسید، مهربانی مامان لیمویی رنگ است.

انبـاری

دل باخـته ی هم بودند ...

بیرجند / بهار نود و یک