درِ آسانسور که باز شد یک راهروی لاغرِ سفید بود و بوی ِسیگارِ چند روز مانده. دسته ی چمدان را باز کردم و راهروی باریک را با دقت نگاه کردم. چند پله ی کوتاه می خورد به بالا که انگار بالا پشت بامی، جایی، چیزی بود. چند گلدون هم روی سکو نشسته بودند. به فاطمه گفتم آن بالا کجاست؟ گفت قبلا اتاقِ سرایدار بوده است، اما حالا نمی دانم. گفتم برویم آن جا عکس بگیریم. بعد فهمیدم تازه رسیده ایم و باید خسته ی سفر باشیم. فاطمه بی آن که حرفی بزند خندید و گفتم باشه باشه می گذاریم برای روزی دیگر. چمدان هایمان را کشیدیم و قفلِ در را باز کردیم. روزِ بعد قرار بود ساعت یازده و خورده ای دمِ ایستگاه مترو باشم. در را باز کردم و بویِ تند سیگار خورد به پوستِ صورتم. سریع به آینه ی دیواری درازِ راهرو نگاه کردم و دکمه ی آسانسور را زدم تا بیاید طبقه ی چهارم. در آینه ی دیواری همه جا کمی تیره تر دیده می شد: من، کفش هایم، تَرَک های دیوارِ راهرو و تهِ سالن. سرم را چرخاندم به سمتِ همان چند پله ی کوچک که می خورد به اتاقِ سرایدار، دوربین را در آوردم که بروم سراغِ گلدان هایش، اما آسانسور رسیده بود طبقه ی چهارم. ترسیدم دیر به قرار برسم. با خودم گفتم بالاخره عکسش را می گیرم. چند روز بعد هم گذشت، با سرعتِ زیادی که هر بار آسانسور بالا و پایین می رفت وقت نمی شد که بروم ببینم آن بالا چه خبر است. روزِ آخر گفتم امروز می روم سراغِ آن طبقه ی ندیده. پله ها را بالا رفتم. یک درِ چوبیِ بسته بود و ده بیست تایی ته سیگارِ مانده و یک گلدانِ سفالی با گلی کج. دستم را روی برگ هایش کشیدم. خاک داشت. انگار سال ها بود که فراموش شده بود. صاحبش که بود؟ چرا گلدان را از خاطر برده بودند؟ یک ظرفِ آب معدنی که تا نصفه آب داشت پخشِ زمین شده بود. کمی روی برگ هایش آب ریختم. از پله ها رفتم پایین و عکسش را گرفتم. دلم می خواست ببرم ش جایی که آفتاب باشد و دلم می خواست بگویم کج نباش، قوی باش و محکم باش. انگار که صاحب ش بی آن که ازش خداحافظی کند گذاشته بود و رفته بود سفری به آن طرف ها و مثلا در عرضِ یک هفته خانه را فروخته بود و وقتی کلید را به صاحب خانه ی جدید می داد یادش رفته بود بگوید که مراقبِ گلدان باشد. آسانسور این بار خودش در طبقه ی چهارم ایستاده بود. سوار شدم و به زندگی فکر کردم. آیا زندگی همان گونه که بر ما آدم ها می گذشت به گلدانِ طبقه ی پنجمِ ساختمانِ شلوغ هم می گذشت؟

شب آخر که می رفتیم چمدانِ من در دستِ تو بود. راهرو تاریک تر بود. یواشکی نیم نگاهی به گیاهِ سبزِ کج انداختم و به سرنوشتِ گل فکر کردم. به روزِ اولی که اینجا آمد، حتما حسابی سرحال بود و پایینِ برگ هایش هنوز زرد نشده بود. به تو نگاه کردم، به رنگِ خوبِ چشم هایت زیرِ نورِ بد رنگِ مهتابی آسانسور و فکر کردم بلیط های برگشت را در شلوغی های کیفم کجا گذاشته ام. به زندگی فکر کردم و به ردی که از خودش باقی می گذارد روی اشیا مثلِ تیرگی آینه ی راهرو، مثلِ گردِ خاکی که روی گیاهِ سبز ماه ها باقی مانده بود و تیره اش کرده بود، به زندگی فکر کردم که گاهی می تواند به روی تو لبخند بزند و گاهی می تواند تو را خم کند، کج کند و تو باید بعدش بلند شوی، بایستی.  باید هر طور شده بلند شوی و صاف بایستی.

گارانتی

تو بودی که بعدها گفتی هیچ چیز تضمین ندارد و رابطه آدم ها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد. یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته است.


رویای تبت، فریبا وفی

زادگاه روح

به غزاله یاد داده‌ام که صورتش را بر صورتم بگذارد آن جور که من دوست می دارم. وقتی که می‌گذارد، تردی و طراوتش مثل نسیم توی خانه‌ی تنم می‌وزد و در من راه می‌یابد، سختی و شکنندگی مغز استخوانم را درمان می‌کند. بوی نا و هوای مانده، هوای بیات، هوای فرسوده‌ی دل‌مرده از پستوهای جانم می‌گریزد و پاکی و سبکی و دوستی از پنجره‌ها و روزن‌های پنهان در دلم می‌وزد. غزاله، صبحِ منی است که راه عصر را می‌پیماید. او زادگاه روح من است.

* غزاله، دختر شاهرخ مسکوب
شاهرخ مسکوب / روزها در راه

ما غمگینیم

گفت : بله، ما غمگینیم، یا من غمگینم، می دانم، ولی همین است که هست. شاید نسل بعد بتوانند از چیزهای شاد هم بگویند، از علف هم بگویند، از خود علف که مابازای هیچ چیز نباشد، از یک جویبار، از دریاچه ای که بی هیچ نسیمی خود به خود در یک روز آفتابی تا دورهای دور سطح آبی آرامش را موج های ریز پوشانده باشد.

*هوشنگ گلشیری، آینه‌های در دار

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است