گاهی بعضی از سوال ها می چسبند گوشه ی ذهنم و هیچ وقت جوابی برایشان پیدا نمی کنم. دنیا همیشه این گونه بوده است؛ پر رمز و راز و مجهول !

از صبح ذهنم مشغول اردوی عکاسی شده بود، اردویی که با اردوهای دیگر فرق داشت و قرار بود زندگی بچه های بی سرپرست را به تصویر بکشیم. فکر کردن به این بچه ها همیشه از همان سوال های مجهول ذهنم بوده است.

ساعت هفت عصر با مینی بوسی کوچک، به همراه بیست نفر عکاس دیگر راهی خوابگاه شدیم. قرار بود از خوابگاه پسرانه ی گلستان علی بازدید و عکاسی کنیم. در طول راه به این فکر می کردم که من با عکاسی چه چیزی قرار است به مردم نشان بدهم؟ آیا دوربین من می تواند تمام این تلخی هایی را که این بچه ها در زندگی کوتاهشان کشیده اند نشان دهد؟ می تواند نشان دهد این بچه ها هنوز مانند بچه های دیگر امید به زندگی دارند؟ عکاس های دیگر هم در مینی بوس سکوتی عمیق کرده بودند ...

تا اینکه به خوابگاه رسیدیم.

دنیایی که من خودم را برایش آماده کرده بودم با دنیایی که حالا رو به روی چشمانم بود، کاملا متفاوت بود.

بچه ها هرکدامشان پر از پتانسیل عکاسی و پر از شور و انرژی و شادی بودند. اول که وارد اتاق هایشان می شدم نمی توانستم دوربینم را از توی کیفم در بیاورم، فقط دلم می خواست کنارشان بنشینم و به صدای خنده های از ته دلشان گوش کنم. دلم می خواست همینطور نگاهشان کنم وقتی به صفحه ی تلویزیون خیره شده بودند و محو دیدن فیلم بودند و دلم می خواست فقط سکوت کنم وقتی درس می خواندند و از هم کمک می گرفتند برای درس های سخت شان.

وقتی ذوق بچه ها را برای گرفتن دوربین و عکاسی کردن می دیدم دلم می خواست آن ها به جای من عکاسی کنند. وقتی اشتیاق آن ها را برای دیدن دنیا از پشت ویزور دوربین می دیدم بی قرار می شدم، اینکه چقدر دلشان می خواست دنیا را آن ها هم از چشم خودشان ثبت کنند ...

اما به راستی حق این کودکان این است؟ و تفاوت این بچه ها با دیگر کودکان جهان در چیست؟ اینکه دیگر کودکان می توانند طعم داشتن خانواده و لذت داشتن مادر و پدر را بچشند، اما این بچه ها نه؟ باز هم برگشتم به سوالی که جوابش را پیدا نکردم هیچوقت.

اما بازدید از زندگی این بچه ها من را وارد دنیایی کرد که دیدم انسان هایی وجود دارند با روحی بزرگ و قابل ستایش که تمام فکرشان و تمام زندگی شان را برای این بچه ها می گذارند و مشغله ی اصلی ذهنشان همین بچه ها هستند.

"گلستان علی" یک خانواده است! یک خانواده ی خیلی بزرگ که بچه های بی سرپرستی زیادی را تحت حمایت خودش قرار داده است. گلستان علی پر از پدر و مادر است، پدر و مادر هایی که نگران این بچه ها هستند و به آن ها فکر می کنند. با وجود این خانواده ی بزرگ این بچه ها می توانند مثل بچه های دیگر به مدرسه بروند و به تحیصلشان ادامه بدهند و می توانند آرزوی مهندس عمران شدن یا استاد دانشگاه شدن را داشته باشند و بدانند که هیچ فرقی با دیگر بچه ها ندارند ...

بعد از اردو هنگام برگشت، فقط به آدم های بزرگی فکر می کردم که نمی گذارند این بچه ها تلخی هایی که قبلا چشیده اند را دوباره به یاد بیاورند و به آینده ی این بچه ها می اندیشند.

 سرم را به شیشه ی مینی بوس تکیه داده بودم و به عشق وصف نشدنی این خانواده ی بزرگ به بچه ها فکر می کردم و یاد بیتی از شعر حافظ افتادم : "در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز"

منتشر شده در :

http://www.manoaks.com/blog.asp