جای خالـی ات

خرداد 92

صـدای تـو ...

* بخشی از شعر سهراب سپهری

بهار. 1392

اگر چـه دلـها پـر خـون اسـت ...

رای خواهم داد، چون هنوز روزنه های امید درون من زنده است و من حق دارم که امیدوارم باشم.به روحانی رای خواهم داد و بهترین دلیل برای من حمایت خاتمی است ...

من چهار سال پیش را از خاطر نبرده ام، من امیدم را به خاطر سپرده ام، همین و بس ...

 

برای فـروغ، خواهرم

برای فـروغ، خواهرم :

اتاق مان دو نفره بود. تخت هایمان از همدیگر یک وجب و نیم فاصله داشت. بین تخت هایمان کتابخانه ی کوچکی با جعبه های چوبی میوه ساخته بودیم. کف کتابخانه را با کاغذهای رنگیِ زرشکی و زرد پوشاندیم و کتاب ها را داخلش چیدیم.

اتاق دونفره ی دنجی داشتیم. روتختی ها را تازه عوض کرده بودیم با انتخاب مامان. رنگش بنفش بود به همراه سفید و صورتی با بته جقه هایی سنتی. تو بالای بالشت ات عروسک هایت را چیده بودی و من بالای سرم عکس هایم را به دیوار چسبانده بودم. دنیای سادهِ کوچکی داشتیم.

اتاق دونفره مان گرم و صمیمی بود. شب ها من سمت راستم را نگاه می کردم، به تو، و تو سمت چپت را، به من. بعد می خندیدیم. تو از روزهای کاری ات می گفتی، من می شنیدم، من از روزمرگی های دانشگاه می گفتم، تو می شنیدی. لابه لای کلماتِ خواب آلودِ شبانه بود که چشم هایمان روی هم می افتاد و به خواب عمیقی فرو می رفتیم. دنیا لبخند روی لب هایش بود.

اتاق دونفره مان لایه های کوچک غم هم داشت. شب هایی که بغض داشتیم، هیچ نمی گفتیم. تمام اتاق را سکوت می پوشاند. از بیرون صدای رد شدن ماشین ها می آمد. تو پتو را روی سرت می کشیدی، عادت ات بود. گاهی تکان تکان  خوردن های شانه هایت را می دیدم و ماشین با سرعت زیادی در خلوتِ خیابان عبور می کرد و شب هایی که چشمانِ من بارانی بود و از تو پنهان شان می کردم، تو صدایم می زدی، مثلا من خواب بودم و جوابت نمی دادم و ماشین دیگری از خیابان تاریکِ شب، صدایش از من عبور می کرد.

اتاق دونفره مان گوش هایش پر راز بود. چه رازهایی را که از آن سوی تخت روانه می کردی به این سو و خنده های یواشکی زیر پتوها و ملحفه های سفیدمان مثل ستاره های نقره ای می درخشیدند در سیاهی اتاق. بعد هیس هیس کردن هایمان که خنده های شبانه مان کسی را بیدار نکند. تو می گفتی و من می گفتم و در این بین دنیا با سرعت می گذشت و ما گذر دنیا را هیچ احساس نمی کردیم.

اتاق دونفره ی لطیفی داشتیم. یادت است شب هایی که بغل تو می خوابیدم؟ یادت است می آمدم روی تخت یک نفره ی تو و سرمان را روی یک بالشت می گذاشتیم با یک پتو؟ دعوا هایمان را یادت می آید؟ تو پتو را محکم می کشیدی، آخر تو سرمایی بودی، بعد باز من سردم می شد، من از رویت می کشیدم و دنیا چه لطیف از اتاق ما عبور می کرد.

اتاق دونفره مان آلبوم قدیمی خاطره ها بود. خاطره های شادِ صورتی و نارنجی، خاطره های غمگین با لایه های خاکستری تیره. شب های سکوت و شجریانی که از گوشی پخش می شد، شب های خنده و آهنگ های شش و هشتی و لبخند به روی هرچه شب و سیاهی اش.

اتاق دونفره مان روشن و پر نور بود. صبح ها تو می رفتی جلوی آینه اول موهایت را شانه می کردی، بعد نوبت من بود. بعد روتختی ات را صاف و مرتب می کردی ولی من نه. من هیچ وقت مثل تو آن قدر مرتب و تمیز و حساس نبودم. لبه ی تخت ات می نشستی و آماده ی رفتن به سر کارت می شدی و من روتختی ام کج و ناصاف بود و گاهی خودت برایم مرتب اش می کردی، بذار بگویم که من از همان موقع حسِ مادرانه ات را کشفش کرده بودم. حسِ عمیقِ مادرانه و دلسوزانه ات را ...

اتاق دونفره کم کم یک نفره شد. دنیا کفش سورمه ای پاشنه بلندش را پوشیده بود و از کنار ما می گذشت و من تازه همانجا بود صدای گذر زمان را شنیدم، صدای پایش را. تو داشتی می رفتی. روزهای آخر مثل همیشه نبود. تو دیروقت به تخت ات می آمدی و من روی تختم نگاهم خیره به سمت راست بود، آن قدر نگاه می کردم تا خوابم می برد. باید باور می کردم، باید صدای پاشنه هایش را باور می کردم. حتی این اواخر سرعتش بیشتر شده بود، انگار زمان چین چین های دامنش را در دستانش گرفته بود و با سرعت تندی از روی سرامیک های سفید و سیاه زمانه می گذشت. تا شبی رسید که فردایش عروسی تو بود. نزدیک های سحر بود، سه نیمه شب گذشته بود که با نگرانی از آغاز مراسم فردا آمدی نشتی روی تختت و من نگاهت کردم. گفتی : دعایم کن! من همان شب برایت پروانه های سفیدِ خوشبختی را از خدا خواستم، برایت شادی سبزرنگ جاودانه آرزو کردم و برایت سعادتی ابدی خواستم و اشک ریختم، اشک شادی ... دلم می خواست می آمدم آخرین شب کنارت می خوابیدم، روی تخت یک نفره ات دونفره می خوابیدیم.

اتاق یک نفره ی تنهایی داشتم. حالا رفته ای سر زندگی و خانه ات. حالا دیگر برای خودت خانومی شده ای، مثل خانوم های خوشبختِ شبیهِ قصه ها، همیشه بوی عطر می دهی، همیشه موهایت مرتب است، زیباترین لباس ها را به تنت داری، شمرده و منطقی حرف ها را کنار هم می گذاری و کفش هایت خانومی شده اند.

حالا شب ها من روی تخت خودم تنها خوابیده ام و رویای تو، از سمت چپ دراز کشیده من را نگاه میکند. حالا من هی سمت راست را نگاه می کنم و یادِ تو سمت راست ساکت و آرام و بی سرو صدا دراز کشیده است. روتختی ات مثل همیشه صاف و تمیز و مرتب است و من تمام این شب ها خیره مانده ام به سمت راست؛ به تصویر نازکِ تو در یادم ...

شیـوا نوشت، خرداد نود و دو

 

مداد رنگی هایم

ای خدا آبیِ آسمانی، لطفا کمی بخند، بلند

ای خدا سبزِ چمن ها، لطفا بیشتر بخند، بلندتر

ای خدا گرمِ خورشیدی، لطفا این دست های مرا بگیر، محکم، محکم

خدا ارغوانیِ من، لطفا هرگز هرگز این دست های مرا رها نکن، هرگز

ای خدا شاتوتیِ زیبا، لطفا کمی شعر بخوان برایم، کمی قصیده، کمی غزل

و ای خدا سفیدِ آرامِ شب های بهاری، مداد رنگی هایم تمام شد، حالا کمی مرا در آغوشت بگیر ...

" شیوا نوشت. خرداد نود و دو "

بـابـا

بابا خـدا را دوست دارد، خدای بابا دیدنی است، بزرگ و عظیم و با شکوه و بخشنده،

بابا قـطار را دوست دارد، صدای تلق تلق کردن اش و از پنجره ی قطار بیرون دیدن را،

بابا شـمال را دوست دارد، بهشهر را، بوی شرجی باران روی ناودان، بهارنارنجش را،

بابا مـامـان را دوست دارد، مهربانی اش را، خنده اش را، دستانش را، موهایش را

بابا فـروغ را دوست دارد، حـسن را، و مـن را ...

روزت سبز بابا .

بهار نود و دو - عکس : جاده شمال