
من در كودكي ام يك روياپرداز
حرفه اي بودم. خاطرات كودكي ام بعضي هايشان خيلي واضح در ذهنم ثبت شده اند،
بعضي هايشان هم كمي تار است. يكي از آن خاطرات واضح و ملموس كودكي ام
روياي دوچرخه سواري بود.
در تمام آن دوران هيچ لذتي با لذتي كه روي
ميله ي جلوي دوچرخه بشينم و بابا دوچرخه سواري كند برابري نمي كرد. احساس
مي كردم شاهزاده اي هستم كه دنيا در دست اوست، و هرچه بتواند مي تواند
اختيار كند، اينكه از چه مسيري دوچرخه برود، به كجا برسد. بادي كه به
صورتم مي زد و موهايم رو به عقب مي انداخت لذت دوچنداني به من وارد مي كرد.
از شدت باد كمي چشمانم را مي بستم و گاهي هم اشك توي چشمهايم جمع مي شد.
آدم ها را كه از كنارشان مي گذشتيم نگاه مي كردم. حس برتري نسبت به تموم
آدم هايي داشتم كه وضع من را نداشتند؛ يعني شاهزاده اي سوار بر ميله ي
جلويي دوچرخه و مالك دنيا!
وقتي به خانه ي مادربزرگ مي رفتيم رويايم
تحقق مي يافت، بابا نوبتي من و فروغ را سوار دوچرخه مي كرد. و من براي
مدتي كوتاه باز مي خواستم مالك دنيا شوم. هيچ وقت دلم نمي خواست زمان تمام
شود و نوبت به فروغ برسد. دلم مي خواست همينطور ادامه داشته باشد دوچرخه
سواري ما. كوچه ي مادربزرگ، كوچه ي پر از يادگاري هاي كودكي ام هست. اين
عكس توي همان كوچه ي معروف است كه من احساس غرور مي كردم. اينجا 5 ساله
بودم و حتي دلم نمي خواست به دوربين نگاه كنم، چون احساس مي كردم زمان از
دست مي رود. شب ها موقع خواب با خودم مرور مي كردم كه روي آن ميله نشسته ام
و دستانم را باز كرده ام و لبخندي بزرگ بر روي لب هايم است.
همانجا
بود كه تصميم گرفتم وقتي بزرگ مي شوم يك دوچرخه سوار حرفه اي بشوم، حتي
روياي بزرگي خودم را در بابا مي ديدم! به شكل مردي چون بابا كه سوار دوچرخه
شدم ام و بچه ي خودم را جلوي آن سوار كرده ام، فقط مشكل اينجا بود كه توي
تصميم يك جاي كار اشكال داشت، آن هم اين بود كه من دلم مي خواست فقط آن جلو
بشينم، روي همان ميله ي باريك! و بابا فقط دوچرخه را براند، نه من.
حالا با گذشت اين همه زمان هنوز لذت اينكه روي آن ميله بنشينم و باد بخورد
به صورتم و توي چشمهايم پر شود از اشك برايم كم نشده و به همان اندازه ي
كودكي آرزويش را دارم. وقتي يك پدرِ دوچرخه سوار مي بينم كه دخترش را روي
آن ميله ي جلويي سوار كرده، احساس مي كنم محبوب ترين شخصيت رمان كودكي ام
را پيدا كرده ام. دلم مي خواهد ساعت ها تصويرش در خاطرم بماند. گاهي حتي
دلم مي خواد برايش يك داستان كوتاه بنويسم.