دستان من کند است، دستان مامان تند.

من سیب زمینی ها را آرام پوست می کنم. حواسم هست گوشتش را زیاد نگیرم و پوست را نازک جدا کنم. مامان سرعت اش دو برابر من است و گوشت ها را کمتر می گیرد. من وقتی می خواهم خلال کنم باید خیلی آرام چاقو رو بگذارم وسط گوشت و خط فرضی بکشم که یک وقت خلال کج نشود. مامان چشم بسته، بدون اندازه گیری و تند خلال ها را آماده می کند.

دستان من کوچک است، دستان بابا بزرگ.

یکی از کارهای سخت دنیا باز کردن در آب معدنی ها و نوشابه های نارنجی فانتاست. من هرچه زور می زنم باز نمی شود، اگر هم باز شود پوست دستانم می سوزد. بابا به اشاره ای و با خنده ای در آب معدنی های بزرگ، نوشابه ها، سس ها، رب ها و تن ماهی را باز می کند.

دل من کوچک است، دل آن ها بزرگ.

همان ها که فرتی می ریزند پایین از چشم ها، همان که خیس می کند گونه ها را، برای من زود زود می ریزد. همان ها که باعث می شود جرینگی دل بشکند و بعد دنبال خاک انداز باشی برای جمع کردن خورده شیشه ها، برای من زود می شکند. مامان و بابا دل هایشان بزرگ است، دل هایشان یک حوض آبی بزرگ دارد، با کلی ماهی ریز و درشت قرمز شیطون، لبه باغچه ی دلشان هم یک شمعدانی صورتی و سرخ دارد.