فعل رفتن
من هیچ وقت مغازه هایی که چمدان های بزرگ، خوشرنگ، برق دار و مارک دار می فروشند را دوست نداشتم، حتی آن هایی که طراحی و نورپردازی مغازه شان هر کسی را به خودش جلب می کند و قرمزی چمدان هایش تو را می کشد سمت خودش آن طور که حتی اگر قصد سفر هم نداشته باشی دلت بخواهد کنار اتاقت آن را داشته باشی و پُز رنگش را بدهی. نه من هیچ وقت حتی مغازه هایی که چمدان هایی با قیمت ارزان تر هم داشتند از آن پارچه ای ها، ازهمان هایی که شاید بعد سه بار مصرف زیپش کنده شود را هم دوست نداشتم.
می دانی من هیچ وقت، از فعل رفتن هم خوشم نمی آمد. ازهمان بچگی ها، که باید از عزیز جون بعد از تعطیلات خوش نوروز جدا می شدم، از آغوش گرم دایی های مهربان تر از جان، از بوسه های با محبت خاله هایم و مهربانی نوه های فامیل از رفتن حرصم می گرفت. از اینکه پشت ات آب بریزند و از زیر قرآن ردت کنند و راهی جاده ها شوی و خو کنی به غربت شهری که هیچ وقت متعلق به آن نبودی؛ به مشهد غم انگیز. به همان مشهدی که همه در گوشه و کنار دل شان آرزوی یک بار رفتن به آن را داشته اند.
راستش را بخواهم بگویم، من همیشه از ترمینال ها دلم می گرفت، از صدای خِر خِر کردن چمدان های خسته روی زمین، از کشیده شدن چادر مسافرهای خسته ای که از زیارت برمی گشتند، از ژست مردهایی که روی زانویشان نیم خیز می نشستند و سیگار به دست به دور دست ها خیره می شدند، و بیشتر از همه از تهران تهران گفتن ها، آمل آمل گفتن ها، بیرجند تربت جام گفتن های کمک راننده ها دلم می گرفت.
واضح تر بگویم، همیشه راهن آهن دلم را چنگ می انداخت، دیدن خداحافظی های اقوام، بوسیدن روی هم، آرزو کردن های دم رفتن، نگاه کردن آن تلویزیونی که ساعت رفتن را مدام به رُخت می کشد، بعدش دنبال واگن گشتن، پیدا کردن کوپه ات و صدای قطار که مثل نت های آرام دف شروع می شود، بعد اوج می گیرد و تو را مست اندوه می کند.
حرف دلم را بخواهم بگویم، فرودگاه ها همیشه آشوبی در دلم راه می انداختند، اول از همه صدای آشنای آن خانمی که پرواز را اعلام می کند، آن شهر لعنتی مقصد را که ساعت اش را شمرده شمرده و واضح می خواند. بعد دیدن مغازه های کوچک غم انگیزی که زرشک و آلو بخارا و خشکبار می فروشند، حتی آن ویترین های شیک که ساعت های مارک دار می فروشد و دلت می خواهد آن جا، همان لحظه تمام ثانیه ساعت های دنیا متوقف شود و فقط سکوت باشد. آشوب بعدی صدای شنیدن بال های هوایپماست، همان جا که بفهمی قضیه جدی است و همان فعل رفتنِ بی ریخت دوباره با تو رو به رو و دست به یقه شده است. آخر از همه باید باور کنی رفتن را، لحظه ای که از پشت شیشه برای آخرین بار دیدی اش می توانی به اشک هایت اجازه بدهی تا خودشان باشند و سرازیر شوند.
بعد از بیست و چهار سال زندگی، سفر یا بهتر بگویم رفتن از نوع های مختلف نصیب من شده است. گویی رفتن با زندگی من پیوند دیرینه دارد، مثل یک رَج کاموای جدا نشدنی، مثل یک دکمه ی کت، همچو عضوی از بدن.
بعد از گذشت این روزها و شب ها فهمیدم باید به فعل رفتن طوری دیگر نگاه کنم، کمی خوش بین تر.حالا دست فعل رفتن را گرفته ام، آری دستش را، و دارم فعل های دیگر را نشانش میدهم، فعل محبت کردن، دوست داشتن، آمدن. حتی دستم را انداخته ام دور گردن اش، ازو خواسته ام باهم کمی دوست باشیم، کمی مهربان تر. به او گفته ام می خواهم طور دیگر نگاهش کنم چون عضوی از روزگار من است و او هم قبول کرده است و ما الان روبه روی هم نشسته ایم با کمی آه، اندوه، کمی بغض و در کنارش هم کمی شوق، شادی و هیجان آمدن ها و شور از روزی که آمدنی بیاید جای رفتن.
شیوا نوشت/ مهر ماه نود و دو
زمان ِ بیکرانه را تو با شمار گام عمر ِ ما مسنج