تبليغاتX
جیکا
خانه گه تاریک و گاهی روشن است یارب این نور از کدامین روزن است

 

من هيچ وقت دلم نمي خواهد درباره ي مسائلي چون درك نكردن هنر در جامعه ام، بها ندادن به آن، زير سوال بردن هنر، تحمل نكردن هنرمندان و ... صحبت كنم.

اما گاهي واقعا نمي شود، آنقدر دلم پر مي شود، كه ديگر نمي توانم مثل هميشه سكوت كنم !

از موسيقي گرفته تا عكاسي تا نويسندگي تا ...

هر جا را كه مي بينم در آن يك " بسته بودن"، يك "نافهمي" و "درك نكردن" مي بينم.

"هنر" تعريفش مسلما اين نيست كه تو آزار ببيني.

من فقط اين را مي دانم وقتي كه از روزمرگي ها خسته مي شوي، وقتي دلت هوايي ديگر را مي خواهد به سوي هنر مي روي، جايي مي روي كه "متفاوت" باشد. جايي كه با چنگ زدن به چيزي ديگر خودت را رها كني...

اما در ايران، به خصوص در شهر من كاملا متفاوت است.

تو وقتي اسمت را "هنرمند" مي گذارند تازه بدبخت شده اي، به خصوص كه اگر پيشرفتي داشته باشي به جاي اين كه پشتيبان تو باشند و از تو حمايت كنند تو را به بدترين جرم ها متهم مي كنند.

پست قبلي ام را مجبور شدم كه حذف كنم، چون كساني هستند كه طاقت ندارند، پيشرفت موسيقي را ببينند، تحمل خيلي چيز هاي ديگر را هم را ندارند.

حتي همين كساني هم كه اسم خودشان را مي گذارند، نوازنده، عكاس و ... از همه بدترند از همه بيشتر مي روند پشت تو حرف مي زنند، و تحمل ديدن پيشرفت تو را ندارند، تحمل "بودن" تو را ندارند و به هر دري مي زنند تا تو را "كوچك" كنند، اما فقط خودشان را كوچك مي كنند.

كساني هم هستند كه هيچ ندارند و اسم خود را مي گذارند "آدم حسابي" مي آيند مي نشينند و اظهارنظر مي كنند و حرف مي زنند و خود هيچ نمي دانند، اين گونه گره ها و مشكلات خود را خالي مي كنند. اين گونه مي خواهند"اظهار بودن" بكنند.

من نمي خواهم بگويم براي خود "هنرمند "ي هستم، براي خود"كسي" هستم...

نه اما من در اين دنيا ي بزرگ سهمي كوچك از زندگي دارم و اين سهم كوچك هم تكه اي اش را موسيقي مي گيرد و عكاسي و نوشتن...

اما متاسفانه نمي گذارند حتي اين سهم كوچك از زندگي را داشته باشم.

متاسفانه كم هستند كساني كه قدر هنر را بدانند متاسفانه بيشتر قشر ما "چشم تنگ" هستند...

هيچ وقت دلم نمي خواست در وبلاگم در اين باره بنويسم، اما وقتي تمام ذهنم را آزار و اذيت دور بري هايم مي گيرد نمي شود...

وقتي كساني را مي ديدم كه از ايران مي رفتند، هميشه با خودم كلنجار مي رفتم، كه چطور حاضر مي شوند از اين جا بروند! مگر عاطفه ندارند...

حالا فكر مي كنم در قبال اين همه "بخيل بودن" و "تنگ چشمي" بايد كم عاطفه بود!

بايد گذاشت و رفت ...

 

+ نوشته شده در  88/08/30ساعت 22:33  توسط شيوا خادمي  | 

 

انگار یک نفر هست که اصلا نیست

انگار عده ای هستند که نمی ایند 

شاید کسی در چشم من است

               که رفته از چشم

                                 نمی دانم...

"شعر از بیژن نجدی"

 

تاريخ عكاسي : ارديبهشت ۱۳۸۸

 

+ نوشته شده در  88/08/23ساعت 12:58  توسط شيوا خادمي  | 

تاريخ عكاسي : آبان ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  88/08/18ساعت 13:36  توسط شيوا خادمي  | 

 

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت 22:47  توسط شيوا خادمي  | 

 

تاريخ عكاسي: شهريور۱۳۸۸

 

+ نوشته شده در  88/08/09ساعت 11:0  توسط شيوا خادمي  | 

 

تاریخ عکاسی : شهریور ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  88/08/04ساعت 23:2  توسط شيوا خادمي  | 

 

اسفند ماه 1387 بود كه به مركز كودكان استثنائي زير دوازده سال رفتم.

عكاسي فقط بهانه اي بود، بهانه ي اين كه وقتي دلتنگ اين عزيزان كوچك مي شوم، به سراغشان بروم.

مادرم هميشه نگران است، نگران من، نگران اينكه نكند وقتي سراغ اين بچه ها مي روم افسرده شوم، نكند عصبي شوم... دنياي مادر پر از حصار است، حصارهايي كه باعث مي شوند به من آسيبي نرسد...

پدر هميشه منطقي فكر مي كند، پدر دنيا را مانند پازل مي بيند كه قطعه هايشان منظم و تميز است و با منطق خاصي تكه هايش كنار هم قرار مي گيرد تا يك واحد را تشكيل دهند، و هميشه از اين مي ترسد كه من تمام فكر و ذهنم بچه هاي معلول ذهني شود و دوباره پادرد بشوم.

دنياي همه ي مادر و پدرها اين گونه است، من فكر مي كنم دنياي هر پدر و مادري، همان دنياي فرزندش است...

حالا به اقبال كوچك 8 ساله فكر مي كنم!

برايم مهم نيست كه ديگران نگران من هستند، به مادر و پدر اقبال فكر مي كنم.

اقبال 8 ساله، از بچه هاي مركز است و معلوليت ذهني اش به او اجازه نداده كه مثل ما آدم هاي عادي زندگي كند.

اقبال پر از مهرباني ست، هر وقت كه مرا مي بيند دور كمرم را محكم مي گيرد.

او عاشق عكاسي ست، هميشه دوربينم را دور گردنش مي اندازد و بلند بلند مي خندد.

اما يك ماه است ديگر اقبال به مركز نمي آيد، شنبه 25 مهرماه به علت تشنج شديد فوت مي كند!

حالا به پدر و مادر اقبال فكر مي كنم، به دنياي سياه شده ي آن ها ...

مگر مي شود وقتي دنيا سياه مي شود، زندگي كرد؟

مگر مي شود با سياهي هم خانه شد؟

امروز به مركز رفته بودم و با مليكا و زهرا بازي مي كردم كه ديدم همه سياه  پوشيده اند.

وقتي شنيدم كه اقبال ديگر نيست، دلم مي خواست تمام دنيا را يك جا در دستم مچاله كنم!  گريه كردم...

دلم مي خواهد جواب سوالم را بدانم، اين كه دنياي اقبال همين بود؟

همين 8 سالي كه نمي توانست راه برود، نمي تونست حرف بزند، نمي تونست مثل بچه هاي ديگر شادي كند، نقاشي بكشد...

اقبال كوچك من حتي نمي توانست خودش را براي ديگران لوس كند!

دنياي اقبال من شبيه يك كارتون بود، كارتوني كه هنگام اسباب كشي وسايل قديمي را در آن مي ريزيم و دورش را يك چسب محكم مي زنيم.

دنياي اقبال مكعب مربع بود، كه خودش را در آن پنهان كرده بود و دورش يك چسب پهن كشيده بود...

 

_فعلا دلم نمي خواهد عكس اقبال را در اين جا بگذارم،‌ هنوز طاقت ديدن صورت ماهش را ندارم ...


ساناز مهربان


دسته جمعي، بچه هاي مركز


دسته جمعي، كلاس شماره ي دو، بچه هاي مركز


مليكا و محمد رضا، در حال بازي

+ نوشته شده در  88/07/28ساعت 15:47  توسط شيوا خادمي  | 

 



تاريخ عكاسي : شهريور ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت 17:33  توسط شيوا خادمي  | 

 

+ نوشته شده در  88/07/20ساعت 9:53  توسط شيوا خادمي  | 

 

به خانه بازگرد !

مي بيني پله ها را جارو كرده ام، و فرش را شسته ام ...

گل ها را آب داده ام و همه چيز مرتب است.

ظرف ها را شسته ام و برايت همان غذايي كه هميشه دوست داري را پخته ام.

همان دامن آبي  با گل هاي قرمز و بنفش و زرد را كه برايم خريدي را پوشيده ام.

موهايم را بافته ام و لاي موهايم چند گل قرمز كوچك گذاشته ام، مثل آن موقع ها كه تو لايشان گل مي گذاشتي...

تمام لباس هايت را شسته ام و يك سفره ي جديد گلدار خريده ام كه پر از شكوفه هاي سفيد است تا باهم روي آن غذا بخوريم.

مي بيني، همه چيز مرتب است.

من هنوز پشت پنجره منتظرم تا به خانه بازگردي ...

گل هاي قرمز لاي موهايم خشك شده است اما تو هنوز نيامدي ...

تاريخ عكاسي : شهريور 88

 

+ نوشته شده در  88/07/14ساعت 19:34  توسط شيوا خادمي  |