|
عکاسی به تو میآموزد سطح بیداری خود را بالا ببری !
|




تاريخ عكاسي: شهريور۱۳۸۸

تاریخ عکاسی : شهریور ۱۳۸۸
اسفند ماه 1387 بود كه به مركز كودكان استثنائي زير دوازده سال رفتم.
عكاسي فقط بهانه اي بود، بهانه ي اين كه وقتي دلتنگ اين عزيزان كوچك مي شوم، به سراغشان بروم.
مادرم هميشه نگران است، نگران من، نگران اينكه نكند وقتي سراغ اين بچه ها مي روم افسرده شوم، نكند عصبي شوم... دنياي مادر پر از حصار است، حصارهايي كه باعث مي شوند به من آسيبي نرسد...
پدر هميشه منطقي فكر مي كند، پدر دنيا را مانند پازل مي بيند كه قطعه هايشان منظم و تميز است و با منطق خاصي تكه هايش كنار هم قرار مي گيرد تا يك واحد را تشكيل دهند، و هميشه از اين مي ترسد كه من تمام فكر و ذهنم بچه هاي معلول ذهني شود و دوباره پادرد بشوم.
دنياي همه ي مادر و پدرها اين گونه است، من فكر مي كنم دنياي هر پدر و مادري، همان دنياي فرزندش است...
حالا به اقبال كوچك 8 ساله فكر مي كنم!
برايم مهم نيست كه ديگران نگران من هستند، به مادر و پدر اقبال فكر مي كنم.
اقبال 8 ساله، از بچه هاي مركز است و معلوليت ذهني اش به او اجازه نداده كه مثل ما آدم هاي عادي زندگي كند.
اقبال پر از مهرباني ست، هر وقت كه مرا مي بيند دور كمرم را محكم مي گيرد.
او عاشق عكاسي ست، هميشه دوربينم را دور گردنش مي اندازد و بلند بلند مي خندد.
اما يك ماه است ديگر اقبال به مركز نمي آيد، شنبه 25 مهرماه به علت تشنج شديد فوت مي كند!
حالا به پدر و مادر اقبال فكر مي كنم، به دنياي سياه شده ي آن ها ...
مگر مي شود وقتي دنيا سياه مي شود، زندگي كرد؟
مگر مي شود با سياهي هم خانه شد؟
امروز به مركز رفته بودم و با مليكا و زهرا بازي مي كردم كه ديدم همه سياه پوشيده اند.
وقتي شنيدم كه اقبال ديگر نيست، دلم مي خواست تمام دنيا را يك جا در دستم مچاله كنم! گريه كردم...
دلم مي خواهد جواب سوالم را بدانم، اين كه دنياي اقبال همين بود؟
همين 8 سالي كه نمي توانست راه برود، نمي تونست حرف بزند، نمي تونست مثل بچه هاي ديگر شادي كند، نقاشي بكشد...
اقبال كوچك من حتي نمي توانست خودش را براي ديگران لوس كند!
دنياي اقبال من شبيه يك كارتون بود، كارتوني كه هنگام اسباب كشي وسايل قديمي را در آن مي ريزيم و دورش را يك چسب محكم مي زنيم.
دنياي اقبال مكعب مربع بود، كه خودش را در آن پنهان كرده بود و دورش يك چسب پهن كشيده بود...
_فعلا دلم نمي خواهد عكس اقبال را در اين جا بگذارم، هنوز طاقت ديدن صورت ماهش را ندارم ...

ساناز مهربان

دسته جمعي، بچه هاي مركز

دسته جمعي، كلاس شماره ي دو، بچه هاي مركز

مليكا و محمد رضا، در حال بازي


تاريخ عكاسي : شهريور ۱۳۸۸


مي بيني پله ها را جارو كرده ام، و فرش را شسته ام ...
گل ها را آب داده ام و همه چيز مرتب است.
ظرف ها را شسته ام و برايت همان غذايي كه هميشه دوست داري را پخته ام.
همان دامن آبي با گل هاي قرمز و بنفش و زرد را كه برايم خريدي را پوشيده ام.
موهايم را بافته ام و لاي موهايم چند گل قرمز كوچك گذاشته ام، مثل آن موقع ها كه تو لايشان گل مي گذاشتي...
تمام لباس هايت را شسته ام و يك سفره ي جديد گلدار خريده ام كه پر از شكوفه هاي سفيد است تا باهم روي آن غذا بخوريم.
مي بيني، همه چيز مرتب است.
من هنوز پشت پنجره منتظرم تا به خانه بازگردي ...
گل هاي قرمز لاي موهايم خشك شده است اما تو هنوز نيامدي ...
تاريخ عكاسي : شهريور 88

تاريخ عكاسي : شهريور ۱۳۸۸
دنيا خيلي كوچك است.
آنقدر كوچك كه به راحتي در كادر دوربين من خودش را جا مي كند.
دنيا همين است : دو پرنده ي كاغذي كه با بال هاي كاغذي شان واقعا پرواز مي كنند، دو گلدان سبز كه پر از روح هستند، و يك تنه ي لاغر نهال !
اگر چه پارچه ي سفيد خبر از مرگ عزيزي را مي دهد، اما پرنده هاي كاغذي مرگ را انكار مي كنند، و از پروازش به ما خبر مي دهد و آن تنه ي نهال هم با قد كشيدنش خبر از جاري بودن زندگي مي دهد.
دنيا پر از دوراهي است؛ انتخاب بين مرگ و زندگي.
اين كه چه چيزي را انتخاب كني؟ اين كه بميري و رويت پارچه ي سفيد بياندازند، يا چون يك گلدان سبز قد بكشي و زنده و سبز باشي؟
دنيا در نهايت به يك چيز مي رسد: به يك سكوت ابدي، به يك سفيدي سياه، به يك درد دلچسب و دوست داشتني...
دنيا با اين بزرگي اش خيلي كوچك است!
من فرشته نیستم !